تبليغاتX
ملا اخوند پشم الدین کرک آبادی لب شتری
از آسمان فرود می‌آید فرشته‌ی مأمور. رد خون تازه را گرفته و تا این‌جا آمده. تا به حال ۳۰۰ سیاره را پشت سر گذاشته. همین‌طور که روی لبه‌ی پشت بام نشسته، سایه‌ای تکان می‌خورد در رد سیاهی. مأمور است و معذور، پس باتوم لیزری دوربردش را تکان می‌دهد و صاعقه‌ای نازل می‌کند. صاعقه می‌رود ولی نمی‌خورد به آن هیولای از جهنم فرار کرده. هیولا هم فرار می‌کند، می‌رود به یک سیاره‌ی دیگر و رد خون سبزش هم‌چنان روی لبه‌ی پشت بام می‌درخشد.

دو سه تا آدم گیج و گنگ آن پایین به خودشان می‌پیچند، هنوز گیج‌اند از ضربه‌ی لیزر فرشته! فرشته بلند می‌شود می‌رود روی آن سیاره‌ی دیگر دنبال رد خون. آن چندتا آدم هم بلند می‌شوند می‌روند روی زمین به خوبی و خوشی به زندگی‌شان ادامه می‌دهند و خودشان هم نمی‌فهمند که نفرین شده‌اند تا چند صد سال بعد...
نوشته: سارا حسین پور کهواز
+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 15:58 |
جنگ و جنگ و جنگ، انسان‌ها 2000 سال جنگیدند و خدایان 2000 سال خندیدند. جنگ ماد و لیدیه که شروع شد همه به این نتیجه رسیدند که: «آآه، از دست این خدایان.»
ارتش‌ها صف آرایی کردند. جاسوسان رفت و آمد کردند. فرماندهان فرمان راندند و خدایان خندیدند. همان زمان که جنگ می‌رفت مغلوبه شود، خدای جنگ از شوق لرزید و آمد پایین تا همه چیز را از نزدیک ببیند. همه تیراندازها، همه سربازها و همه فرمانده‌ها او را دیدند. همه تیرهایشان را به سوی او پرتاب کردند و تا دلشان خواست کفر گفتند. خدای جنگ البته هنوز می‌خندید ولی به هر حال عمرش را داد به بقیه خدایان. 200 روزی انسان‌ها شادی کردند و خدایان زاری. بعد حوصله انسان‌ها سر رفت. و باز تا ابد الآباد خدایان خندیدند و خندیدند و خندیدند.
نوشته: سارا حسین پور کهواز
+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 15:55 |
اسب سفید و سوارش به پای برج بلند رسیدند. مرد جوان از روی اسب پایین پرید و نگاهی به برج انداخت. آن‌ قدرها هم که فکر می‌کرد بلند نبود. ولی باید حواسش را جمع می‌کرد احتمالاً اژدهایی داشت همان دوروبرها پرسه می‌زد. نگاهی به اطراف برج انداخت ولی از اژدها خبری نبود. به زیر پنجره بزرگ بالای برج رفت و فریاد زد: شاهزاده من، من برای نجات دادنتان آمده‌ام.
همان‌طور که انتظارش را داشت جوابی نشنید. با خودش گفت: خوب،موقع برج نوردیه! طناب و بقیه‌ی وسایل لازمه‌اش را از پشت اسب برداشت و دست به کار شد. کار آسانی بود، کم کم داشت به پنجره می‌رسید که شاهزاده پنجره را باز کرد و با دسته جارو محکم به سرش کوبید. شانس آورد که وسایل ایمنی‌اش کامل بود وگرنه خدا می‌دانست که چه بلایی به سرش می‌آمد. شوالیه روی زمین پای برج ولو شد. شاهزاده سرش را پنجره بیرون آورد و فریاد زد هنوز یاد نگرفتی که بدون اجازه وارد خونه کسی نشی! اگه می‌خوای بیای بالا اول زنگ بزن! و بعد پنجره را محکم بست.
شوالیه که از حرف هایش سر درنیاورده بود گفت: جان؟!!؟!؟ در همان اطراف پرسه می‌زد که اژدهای آبی کوچکی از دوردست به او نزدیک شد و کنارش فرود آمد. شوالیه شمشیرش را بیرون آورد و گفت نزدیک نشو وگرنه سر از تنت جدا می‌کنم. اژدها گفت: برای نجات شاهزاده اومدی؟ شوالیه گفت: آره و اژدهای کوچک زد زیر گریه. شوالیه گفت: چرا گریه میکنی؟ این‌جا چه خبره؟
اژدها گفت: از موقعی که شاهزاده هلی‌کوپتر شخصیشو خریده دیگه سوار من نمیشه. پدرمم رو هم اخراج کرده و به جاش برای برج دزدگیر نصب کرده البته فکر کنم حالا غیر فعالش کرده باشه. شوالیه گفت: چی چی خریده؟ اژدها گفت: همش تقصیر اون جادوگر بدجنسه می‌دونستم که این شاهزاده لوس و ننر، جنبه چند تا سفر زمانی رو نداره. اگه می‌خوای ببینیش برو اون دکمه‌ای رو که اون‌جا میبینی بزن و با آسانسور برو بالا. شوالیه ما هم که گیچ شده بود رفت و دکمه‌ای رو که اژدها گفته بود فشار داد. صدای شاهزاده گفت: کیه؟ شوالیه گفت: شوالیه هستم، برای نجاتتان آمده‌ام. چند لحظه بعد دریچه‌ای روی دیوار برج باز و شوالیه وارد شد. در بالای برج شاهزاده در انتظارش بود. داخل برج اصلاً آن طوری نبود که شوالیه انتظارش را داشت. همه جا پر از وسایل عجیب و غریب بود. شاهزاذه گفت: برای خواستگاری اومدی؟ شوالیه گفت: ن. . . بله. شاهزاده گفت: خوب پس بذار شرایطم رو بهت بگم اول از همه حداقل مدرک تحصیلیت باید فوق لیسانس باشه، من یک شوهر متمدن می‌خوام نه یک وحشی بی‌تمدن. برای ماه عسل هم باید منو با شاتل شخصی ببری به ماه و . . . شوالیه که چیزی از اراجیف شاهزاده حالیش نشده بود گفت: این‌هایی که می‌گین چی هست؟
شاهزاده فریاد زد: برو بییرون! و شوالیه غمگین و سرخورده از آسانسور پایین آمد. کلاه خودش را برداشت و به کناری انداخت و به آرامی به طرف اسب سفیدش رفت.
شاهزاده هم غمگین بود اصلاً دلش نمی خواست این‌طوری بشود. می‌خواست ماجرا را جور دیگری تمام کند. پس یک لنگه از کفش‌های اسپورتش را درآورد و از پنجره به طرف شوالیه پرتاب کرد، چشمکی به اژدهای آبی کوچکی که شاهد ماجرا بود زد و پنجره را بست.
لنگه کفش مستقیما به سر شوالیه برخورد کرد و صدایش را درآورد. شوالیه برگشت و کفش را دید. بارقه‌ی امیدی در وجودش جرقه زد، لنگه کفش را برداشت و سوار بر اژدهای آبی رفت که فوق لیسانسش را بگیرد.
نوشته: فرشید ایمانی پور در بخش: فانتزی
+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 14:41 |
 در باب آفرینش جهان و اتفاقات اولیه ی آن.
باب اول...
و آنک ایللواتار به اطرافش نگریست و به خود بالید........به این موجودی که آفریده بود نیز میبالید و کلاً همینجوری میبالید (به در دیوار میخ تخته قیافه ی من و هر چیزی که میدید میبالید زیرا فکر میکرد همه چیز از شاهکار های اوست)دوباره به آن موجود نگاه کرد و در حین بالیدن گفت : بر تو ای منوه ای برترین آفریده ی دست من درود.بر تو درود که سرور مخلوقات من خواهی شد.بدانجا میرسی که سرت آسمان را خواهد ساید و گرمای من را حس خواهی کرد.
منوه سرش را خاراند ...منظور حرفهای ارو را نمیفهمید...به او ارو میگفت چون تلفظ اسمش سخت بود و همین دیگه...به من چه که چرا سخت بود؟به شما هم ربطی نداره..او سعی کرد به ارو نگاه کند اما ارو زیادی نورانی شد و نور او چشمان منوه را میزد.
ایللواتار به منوه گفت تو در کنار برادر دیگرت خواهی بود.من او را قبل از تو آفریدم اما تو بهتر هستی(نمیدونم چرا نپرسین)نامش را مّلگور نامیدم!!!
منوه تعظیم کرد نا بیشتر از نور ارو کور نشود و اسم مّلگور را به خاطر سپرد.ارو به او گفت به سوی دیگر همکیشانت برو و پیغام مرا به آن ها برسان.بگو که بر تو نامی زیبا نهادم تا آنان را پادشاه باشی و سرود را نیز برایشان بسرا.به مّلگور هم بگو که به نزد من بیاید..منوه تعظیمش را بیشتر کرد به طوری که سرش به زانوان نداشته اش خورد و همانگونه چرخید و از تالار بیرون رفت..ایللواتار باز هم از هوشمندی موجود افریده اش بالید و به پهنای صورت نداشته اش خندید به طوری که جهان آفریده نشده لرزید و بدین سان اولین زمین لرزه پدید آمد و نیز فردی مامور ثبت آنها شد..
منوه پیغام پیغام ارو را به مّلگور رساند و او نیز به حضور ایللواتار رسید.ارو به او گفت : منوه را سرور شما قرار دادم و ناظر افرینش دنیا توسط شما خواهد بود..مّلگور که چیزهای سیاهی شبیه عینک بر چشم داشت تا کور نشود(یکی نیست بهش بگه کنتراستت رو کم کن؟) گفت تصور میکردیم که شما خود دنیای زیرین را میآفرینی.ارو گفت که شما و 20 تن دیگر بخش های مربوط به خود را بخوانید زیرا من گلویم خشک شده از بس روی این سرود کار کردم و چون هنوز اب را نساخته ام نیمتوانم بخوانم.شما شروع کنید آب را که افریدید من ادامه میدهم.
و همه چیز به همین صورت پیش رفت و جهان و ملحقاتش و آنچه که در آن است آفریده شد (از گفتن آن خودداری میکنیم زیرا در جایی دیگر در کتاب زرد به طور کامل آمده است)(ببخشید خودداری میکنم)و همه چیز پیش میرفت تا بدانجا که مّلگور نسبت به منوه و قدرت هایش حسادت کرد و سر به شورش نهاد.او درخواست اختیارات بیشتری را در زمین زیرین(که توسط منوه آردا نام گذاری شده بود را ) کرد چون بیشتر چیز ها در اختیار منوه بود و منوه نیز به طور پنهانی زور میگفت(البته این شایعه ای بیش نیست که افراد خود فروخته برای خراب کردن چهره ی منوه آن را بر سر زبان ها انداختند)برای همین مشکلات و افراد خود فروخته ارو فرد خود ساخته ای با نام مندس بر وزن مهندس را استخدام کرد تا ناظر بر کار تولید باشد..و نیز او بود که بار اول ایده ی ساخت موجود برتری با نام الویدون را کرد که پس از بررسی در شورا به الف تغییر نام یافت..الف ها آفریده شدند اما شخصی آوازی ساخت که همچون لالایی مادر آن ها را به خواب برد...ارو در پی یافتن خرابکاری که توانسته بود سرودی بسازد باز هم دست به ساخت بدلی برای سرود دشمن زد و به این ترتیب شخصی با نام تام(به بهانه ی یادبود 1943 ومین سال تولد توماس کریستوفر لی نامش را تام نهاد و نیز نام پدری اش را نهاد بامبادیلوو)بامبادیل را پدید آورد تا در سطح زمین زیرین به جستجو بپردازد اما چون در هنگام سرودن نغمه زیادی به خود بالید و نغمه ویروسی شد و تام بامبادیل کمی منگ آفریده شد که جست و خیز کنان سرود میخواند و همه ی سرود های ارو را لو داد.با این اتفاق مّلگور چند خط از سرود ها را یادداشت کرد تا در موقع مقتضی از آنها استفاده کند و به سمت شمال زمین زیرین رفت و آنگاه به الف های پیشنهادی مندس بخورد..او که از ابتدا با مندس مخالف بود و میدانست که او واقعاً کیست و چگونه در دل ارو نفوذ کرد بیتی از اشعار منسوب به مولوی را خواند و الف ها را بیدار کرد.و نیز بیتی دیگر خواند و آنان را زشت و سیاه کرد(از گفتن شعر مذکور معذورم)(و نیز به حرف های بنده در مورد بیدار نکردن الف ها گوش نداد و به این حرف بسنده کرد که حوصله ی کش آمدن داستان را ندارد و نیز گفت که به کارگردان بگویم از اسمش نیز ناراضیست و بنده به علت ارادت خود به جماعت دارک اسم اورا به ملکور تغییر دادم)الف های سیاه شده ارک نامیده شدند(توجه کنید که آنها با ترال هیچ نسبتی ندارند و از اصناف اولیه ی هورد نیستند)ملکور سر به شورش نهاد و با ارک ها به هرجا که رسید حمله کرد و چون در حالت ایسپیریت(با اسپیریت فرق داره) و بی شکلی خود بود به همه چیز و همه جا صدمه زد و با اشعار جدیدش منوه را هم شکست داد و به جهان بالایی پرت کرد.منوه نیز اشعاری باستانی را از ارو ی درخواب کش رفت و تمام دنیا را سیاه کرد تا ارک ها بهتر بجنگند(!!!!!)(چه ربطی داشت؟)و نیز با کشتن تمامی پادشاهان به نزد ارو رفت و گفت که مّلگور شورش کرده و دیگر یاران را کشت و او فقط با قدرتش توانست فرار کند.ارو الف های بیدار شده را به غرب زمین زیرین فرستاد و به مندس گفت که تا ابد نگهبانی دهد تا کسی به آنجا نرود و باز هم به خواندن شعر مشغول شد و همین طور که شعر میخواند و میگفت انسان ها را افرید(:دیی) اما دید که آن ها بسیار ضعیفند...پس کاری دیگر کرد و در حالی که 600 سال زمان را تلف کرد و ملکور و بقیه میجگیدند و نیز فئانور الف هم قاطی کرده بود او موجود دیگری را آفرید و تمام نغمه ی اول را به او یاد داد و نامش را آرکنیا نهاد تا مرهم درد دنیای زیرین باشد.آرکنیا نیز با هیبتی انسان گونه به سوی جایگاه ملکور که باز هم اسمش را عوض کرده بود رفت (مورگوت!!!) و در آنجا سارون را فریفت و به او گفت که به او قدرتی میدهد که تمام آردا تعظیمش کنند و نیز در عوض او منوه را از سر راه بردارد(اینجا این طوری نوشته به من ربطی نداره) و نیز کمی سارون را ترساند(در جایی دیگر خواهم آورد) سارون هم به پای او اوفتاد و گفت که از او در گذرد.سارون به او تمام وقایع را گفت و درباره ی سیل ها توضیح داد و گفت که یکیشان را فئانور پس گرفت.پس ارکنیا سیل دیگر را گرفت و سارون این شایعه را به راه انداخت که مورگوت آن را پلید کرد.منوه که همچنان در کار دارکی زده بود به جنگ با مورگوت رفت و تا معلوم شدن اینکه چه کسی دارک لرد هست با او جنگید اما هردو که خسته بودند ناگهان آرکنیا به وسط آمده و با هردوی آنها جنگید و جنگید و جنگید تا آنکه ناگهان ارو از آن بالا پرید(اوههههههه کنتراستش رو 100 بود و همین کنتراست بالای او نقطه ضعف منوه بود) پس او شکست خورد ارو بر روی سینه ی مورگوت نشت و کلیدی از جیبش در آورد و به پیشانی او جسباند و گفت:

Can you here it?its iluvatar...The iluvatar
+ نوشته شده توسط من در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 16:3 |
با اینکه بنظر می رسه که هابیت کاملا مقدمه ای بر ارباب حلقه هاست و کاملا در هماهنگی با اون اما ، برای کسی که کارهای تالکین رو دنبال می کنه، بهترین کار اینه که هابیت رو کاملا از بقیه اون فضای فانتزی جدا کنه! در حقیقت اغلب این تناقضات از این موضوع ناشی میشه که مخاطب تالکین در کتاب هابیت گروه سنی خردسال و یا نوجوان هست و همین نکته این کتاب رو از بقیه دنیایی که اون ساخته جدا می کنه. من فکر کردم که یک مقایسه کوچولو در این زمینه می تونه جالب باشه(:دی)
وقتی که هابیت برای اولین بار چاپ شد، قرار نبود به این شکل پیش درآمدی برای ارباب حلقه ها باشه، در حقیقت وقتی که هابیت نوشته می شد، هنوز هیچ زمینه ای از حلقه های قدرت و داستانهای مرتبط با اونها وجود نداشت، اما زمانی که تالکین در حال آماده کردن ارباب حلقه ها برای چاپ بود، به این نتیجه رسید که برای سازگار کردن این دو اثر باید تغییراتی رو در هابیت بده، در اولین چاپ هابیت در دخمه زیر کوه وقتی که گالوم در بازی معما از بیلبو شکست می خورد با میل و رغبت حلقه طلای خودش رو به اون تحویل می ده، اما بعدا تالکین به این فکر افتاد که برای بوجود آوردن تلقی شیطانی از حلقه یگانه باید در این قسمت از داستان تغییر ایجاد کنه، نتیجه این شد که الان می بینیم، هابیت ویرایش شد و در مقدمه و فصل دوم کتاب ارباب حلقه ها داستانِ یک "دروغ" اضافه شد، دروغی که بیلبو در اثر نیروی مخرب حلقه می گه و وانمود می کنه که حلقه از طرف گالوم به اون هدیه داده شده! با وجود این تصحیح همچنان تناقضاتی بین هابیت و بقیه آقار حماسی تالکین وجود داره:
1- در کتاب هابیت، بیلبو یک ساعت داره! مثلا نگاه کنید به صفحات ابتدای فصل دوم کتاب هابیت(بره بریانی) که از"گذاشتن یادداشت زیر ساعت روی بخاری توسط گندالف" یا مثلا " رسیدن یادداشت در ساعت 10 دقیقه به 11 به دست بیلبو" یاد شده! ساعت به شکل مکانیکی در هیچ کجای دیگر از آثار تالکین وجود نداره. ممکن است از با این توضیح که ساعت هدیه ای جادویی از صنعتگران دیل بوده، سعی در توجیح موضوع کرد، اما اولا بیلبو تا اون موقع به دیل نرفته بود، ثانیا چیزی که واضح است چنین تلقی از زمان که ساعت را به 60 دقیقه مساوی تقسیم کند در جایی دیگر مطلقا وجود نداره و چیزی به عنوان ساعت مکانیکی در داستانهای دیگر پذیرفته نیست.
2- در هابیت ما با چیزی به عنوان "کبریت" روبرو هستیم! مثلا نگاه کنید به فصل 5 معما در تاریکی، یا انتهای فصل 6 از چاله به چاه! در هیچ کجای دیگر از این مجموعه داستان با چیزی به عنوان کبریت روبرو نمی شیم، اگر هم جایی از وسیله برای روشن کردن آتش استفاده بشه، از سنگ چخماق که مناسب با فضای خود داستانه نام برده می شه و "کبریت" مطلقا وجود نداره.
3- سه ترول احمقی که در داستان هابیت هستند نامهای کاملا انگلیسی دارند، نگاه کنید به فصل دوم هابیت. تام، برت و بیل؛ و جالبتر اینکه بیل فامیلی انگلیسی (Huggins) هم داره! چنین چیزی در جای دیگر سابقه نداره، تمامی شخصیتها نامهایی به زبان خاص خودشان دارند. ترولهای هابیت به انگلیسی فصیح و کاملا عوامانه با اصطلاح های رایج آن حرف می زنند، در حالیکه در هیچ جای دیگر هیچ ترولی به زبان انگلیسی حرف نمی زند، می شه اینطور گفت که صحبتهای اونها به زبان مشترک هست، ولی اولا که ترولها حتی به زبان مشترک هم حرف نمی زدند و از آن مهمتر در زبان مشترک شیوه حرف زدن، مانند حرف زدنِ "کوچه بازاری" در زبان انگلیسی نیست.
4- در هابیت ما با نوعی از جادو روبرو هستیم که در جاهی دیگر دیده نمی شه، مثلا دکمه های سردست الماس توک پیر که هدیه گندالف بودند و خود بخود بسته می شدند( نگاه کنید به فصل 1) یا کیف دستی ترول که وقتی بیلبو به آن دست زد شروع به جیغ زدن کرد(نگاه کنید به فصل دوم)، چنین شکلی از جادو که جسمی خاصیتی مثل حرف زدن داشته باشه در نوع نگرش تالکین به دنیای جادو و آثار دیگر او وجود نداره و فقط در هابیت دیده شده.
5- در هابیت ما اغلب با الفهایی احمق و بدجنس روبرو هستیم که این موضوع با تعریف تالکین از اولین دسته از فرزندان ایلوواتار که سرشار از خرد و خالی از شرارت هستند متناقضه، الفهایی چنین ابله از نوعی که در هابیت دیده شده در هیچ کجای دیگر آثار تالکین وجود نداره.
6- موجودات بدِ هابیت "گابلین ها" هستند، در حالیکه ما بعدها با موجودی به نام "اورک" سرو کار داریم و جایی با گابلین برخورد نمی کنیم. البته خود تالکین در نامه ای به این نکته اشاره کرده که برای اختصاصی و اورجینال کردن موجودات ساخته خودش از اورک بجای گابلین استفاده کرده تا خواننده پیش زمینه ذهنی که از گالبنهای معروف داره رو کنار بگذاره، در هر صورت موجودات استفاده شده در کتاب هابیت همچنان گابلین باقی موندند و تاریخچه ای همانند اورکها برای اونها درست نشد.
7- گندالف هنگام معرفی خود به "بئورن" خود را پسر عموی راداگاست قهوه ای معرفی می کنه، در حالیکه جادوگران از مایار هستند که به شکل انسان تجسم پیدا کرده اند، ما هرگز با چنین نسبتهایی در میان spirit روبرو نمی شیم.
+ نوشته شده توسط من در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 16:1 |