از آسمان فرود میآید فرشتهی مأمور. رد خون تازه را گرفته و تا اینجا آمده. تا به حال ۳۰۰ سیاره را پشت سر گذاشته. همینطور که روی لبهی پشت بام نشسته، سایهای تکان میخورد در رد سیاهی. مأمور است و معذور، پس باتوم لیزری دوربردش را تکان میدهد و صاعقهای نازل میکند. صاعقه میرود ولی نمیخورد به آن هیولای از جهنم فرار کرده. هیولا هم فرار میکند، میرود به یک سیارهی دیگر و رد خون سبزش همچنان روی لبهی پشت بام میدرخشد.
دو سه تا آدم گیج و گنگ آن پایین به خودشان میپیچند، هنوز گیجاند از ضربهی لیزر فرشته! فرشته بلند میشود میرود روی آن سیارهی دیگر دنبال رد خون. آن چندتا آدم هم بلند میشوند میروند روی زمین به خوبی و خوشی به زندگیشان ادامه میدهند و خودشان هم نمیفهمند که نفرین شدهاند تا چند صد سال بعد...
دو سه تا آدم گیج و گنگ آن پایین به خودشان میپیچند، هنوز گیجاند از ضربهی لیزر فرشته! فرشته بلند میشود میرود روی آن سیارهی دیگر دنبال رد خون. آن چندتا آدم هم بلند میشوند میروند روی زمین به خوبی و خوشی به زندگیشان ادامه میدهند و خودشان هم نمیفهمند که نفرین شدهاند تا چند صد سال بعد...
+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت
15:58 |

