تبليغاتX
ملا اخوند پشم الدین کرک آبادی لب شتری

امروز معلم ما (که خيلي هم رو قران تاکيد داره ) مي گفت :

آموزش و پرورش ما شده فقط وزارت آموزش.

توش خبري از پرورش نيست .همش آموزش .

چيزي که براشون مهمه فقط علوم و رياضي و فيزيک و شيميه .

کسي به درس هاي ديني و ...اهميت نميده.

البته پر بيراه نميگفت .

همه ي آموزش و پرورش شده درس .

جاي زيادي گير نمياري که به قران و ديني اهميت بدن . بخصوص قران .

مثلا مي گفت : فقط ادم بايد تو علوم و رياضي و فيزيک و شيمي و ... نمره بياره .

قران و ديني معلم ها نمره ميدن و بايد بدن .(البته با يه لحن تمسخر آميز اين رو ميگفت) .

خلاصه اينم وضع مملکت اسلاميه ما .

 به جاي اينکه تو مدرسه به قران و پرورشي اهميت بدن ، فقط به دروس علمي اهميت ميدن .

البته شايد هم داشت کمي کم لطفي ميکرد چون بعضي مدارس مانند مدرسه ي ما

 به اين چيز ها خيلي اهمييت ميده .

..............................................................................

در ضمن در جشن پايان ترم

که بعد از اربعين سالار شهيدان ، حضرت سيد الشهدا امام حسين (ع) برگزار مي گردد ،

من و چند نفر ديگر قرار است لباس کولي هاي افغان رو بپوشيم و آهنگ :

اگه يادش بره که وعده با من داره واي واي واي ...رو با قابلمه و سيني و ... اجرا کنيم .

با تشکر

نظر يادتون نره .

+ نوشته شده توسط من در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 16:5 |
از این به بعد منو با نام دوریان گِری صدا کنید .
+ نوشته شده توسط من در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 19:52 |
 

سلام .

این چند وقت به دلیل امتحانات وقفه در کارم ایجاد شد .

این یارو ممل کله پخ هم که وبش به درد نخور شده .

به این جا هم سر بزنید . www.cibor.blogfa.com

+ نوشته شده توسط من در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 19:45 |

براي طرف داران موسيقي نامجو

اینم عکسش

ترنج موسيقي فارسي

 «محسن نامجو» متولد سال 1355 در تربت جام است. از سال 67 با يادگيري سولفژ و نت خواني، همچنين آموزش رديف آوازي نزد «نصرالله ناصح پور» (که از جمله شاگردانش مي توان به صديق تعريف يا هنگامه اخوان اشاره کرد) پي گيري جدي هنر موسيقي را آغاز کرد. نامجو سال 73 وارد دانشکده تئاتر شد و سال بعد هم به دانشگاه هنرهاي زيبا پا گذاشت تا موسيقي بخواند. او تاکنون براي حدود 8 نمايش موزيک ساخته که از جمله آن ها مي توان «تکيه ملت» (به کارگرداني حسين کياني) را نام برد که سال گذشته به روي صحنه رفت. همچنين «من بايد برم، خيلي ديرم شده» (نوشته محمد چرم شير و کارگرداني محمد عاقبتي).

نامجو براي چند فيلم هم موزيک متن ساخته؛ از جمله: براي آمدنت دعا مي کنم (که نوروز امسال از تلويزيون ايران پخش شد)، حفره، اقوام، کنتراست، در سه ثانيه اتفاق افتاد، مرگ مرگ و... ضمناً «سامان سالور» از فعاليت هاي نامجو فيلم مستندي ساخته به نام «آرامش با ديازپام ده».

اين موزيسين جوان از سال 82 شروع به ضبط آثار خود کرد که حاصل اين کار، تهيه حدود 30 تراک در قالب 4 آلبوم منتشر نشده است؛ آلبوم هايي که نام هاي عجيب و غريبي هم دارند: باد و بودا، جبر جغرافيايي، ترنج و عقايد نوکانتي. تهيه کننده همه اين آلبوم ها خود او بوده است. اما مشکل اينجاست که نامجو هنوز موفق نشده کارهاي خود را منتشر کند. او مشکلاتي که سر راه انتشار آلبوم هايش وجود دارد را مورد به مورد شرح مي دهد: «اول اين که کارهاي من سبک شناخته شده اي ندارند؛ يا بهتر بگويم: در هيچ سبکي نيستند!»

در اينباره بايد گفت به خاطر تلفيقي بودن موزيک نامجو، نه تنها تهيه کنندگان و توليد کنندگان موسيقي، بلکه مسئولان مرکز موسيقي اداره ارشاد هم تمايل چنداني به انتشار آلبوم هاي نامجو ندارند.

او توضيح مي دهد: «چون در کارهايم آواز سنتي با سبک هايي مثل راک و بلوز تلفيق شده و کليشه هاي رايج آواز ايراني را شکسته، مسلماً حساسيت برانگيز است. تا به حال چنين موزيکي نبوده و همه عليه اش جبهه مي گيرند.»

نامجو مشکل ديگر را اشعار کارهاش مي داند؛ انتخاب هاي او غالباً توجه برانگيز و البته دردسر ساز از آب در آمدند، چيزي که از قبل هم پيش بيني مي شد و رد ترانه هاي او چندان غيرمنتظره نبود. علاوه بر چند شعر از حافظ و مولوي، بيشتر اين ترانه ها از سروده هاي خود خواننده و آهنگساز هستند. نامجو مي گويد: «به من مي گويند چرا خودت شعر مي گويي؟! بدتر هم اين که مي پرسند چرا از مولوي يا حافظ خوانده اي؟»

با اين که استفاده از اشعار کلاسيک و کارهاي شاعران بزرگ ايران، روالي پذيرفته شده و حتي مورد تاييد و تاکيد است، ولي يک استثنا وجود دارد و آن اين که مسئولان موسيقي ايران تمايلي به خوانده شدن اين اشعار توسط خوانندگان راک و همراه با اين سبک موسيقي غربي ندارند. اين سياست نانوشته ايست که به شدت اعمال و تا به حال براي خوانندگان و گروه هاي ديگري هم دردسر درست کرده است که به عنوان بزرگ ترين نمونه، مي توان به گروه راک «اوهام» اشاره کرد. اوهامي ها (که از قديمي ترين گروه هاي پس از انقلاب در ايران هستند) به دليل استفاده از اشعار حافظ در تمامي تراک هايشان، با وجود سال ها فعاليت و تلاش، هرگز موفق به گرفتن مجوز نشدند و دست آخر آلبوم هايشان را در خارج از کشور منتشر کردند.

به هرحال محسن نامجو آلبوم «ترنج» اش را به اداره ارشاد ارائه کرد ولي مطابق انتظار، نتوانست مجوز بگيرد. و حالا گرچه اين جوان نااميد از انتشار قانوني آثارش، شاهد پخش زيرزميني CDکارهايش است ولي همچنان بر دنبال کردن سبک خود تاکيد دارد و دست از ساختن، خواندن و نواختن بر نداشته است.

مطلب زير توسط «سندباد نجفي» يکي از دوستداران نامجو نوشته و در وبلاگ او منتشر شده است.

***

شنيدن موسيقي پاپ يا راک فارسي تهران يا لس آنجلس، همانقدر براي امثال من -که بيست سال است روزي 6 تا 12 ساعت موسيقي خاص گوش مي کنم- سخت است که مثلاً شنيدن موسيقي رپ براي يک رهبر ارکستر! البته مي دانيم در اين 25 سال بلاهايي در لس آنجلس و تهران بر سر موسيقي فارسي آمده که انتظاري جز اين هم نمي توان داشت.

اما براي آن ها که با سخت گيري در شنيدن نوع موسيقي اخت شده و با سبک هاي خاص رشد کرده اند، يا مثلا در شنيدن آواز فارسي به کمتر از صداي اقبال آذر و مرضيه رضايت نمي دهند؛ درک ظهور پديده اي به نام «محسن نامجو» در کنار موسيقي پاپ سطحي اي که تحت کنترل دولت است يا در موسيقي زيرزميني که تقليد اسف بار موزيک غرب است، آسان نيست.

تصور بر اين بود که در موسيقي پاپ، هر نوآوري نهايتاً چيزي مثل گروه «سندي» (!) خواهد بود که با تغييراتي در استفاده از عناصر غربي و بومي -اما نه به شکل تلفيق غربي و شرقي- حال و هوايي به موسيقي خواهد داد. درک مي کرديم که نوآوري، با «حسين عليزاده» و «کيوان ساکت» احتمالا ادامه اميدوار کننده اي نخواهد داشت. و موسيقي ما در اين هفت دستگاه -که رابطه عموم و خصوص من وجه دارند- به دور باطل خود ادامه خواهد داد و غربي کارهاي ما هم به مسخ خويش در برابر موسيقي غرب. تا اينکه به پديده محسن نامجو بر خورديم. اما او کيست؟

سايت بي بي سي درباره نامجو نوشته است: «بيش از سي سال سن دارد و آموزش موسيقي را در نوجواني از كلاسهاي آواز و نت خواني شروع كرده؛ دستگاهها و رديف هاي موسيقي سنتي ايراني را ابتدا با استاد شاکري و بعد پيش يکي از بهترين رديف دان ها، نصرالله خان ناصح پور، ياد گرفته است. بعد از ورودش به دانشکده موسيقي هنرهاي زيبا، با دنياي موسيقيايي جديدي آشنا شد و کم کم موسيقي هايي که مي شنيد، استادانش شدند؛ و ديگر نه فقط مثل گذشته موسيقي سنتي، بلکه همه نوع سبک موسيقي را گوش مي کرد. با اين روحيه جديد، ماندن در دانشگاه (که هنوز با موسيقي، متعصبانه برخورد مي کند) برايش سخت شد و دانشگاه را ذهناً و عملا ترک کرد. محسن نامجو سبکهاي مختلف موسيقي را آنقدر خوب مي شناسد که توانسته از آنها در خلق آثاري منحصر به فرد، استفاده کند. در آهنگ هاي او ريتم ها و سبک هاي راک، سنتي، جاز، محلي، بلوز، خراباتي و... به گونه اي شنيده مي شوند که گويي با نامجو هويتي تازه يافته اند.

از آنجايي که او يک موزيسين و شاعر است، تلفيق نه فقط در وجه موسيقيايي کارهاي او بلکه در کلام هم ديده مي شود، مثلاً عبارات روزمره کوچه را با عبارات ادبي کتاب تلفيق کرده. خودش در اين باره مي گويد: «تلفيق از نظر من اپيدمي زمانه است. تلفيق موسيقيايي دو شكل دارد: يکي تلفيق ابزار است، مثل قرار دادن گيتار در برابر سه تار که چيز جديدي نيست؛ و ديگري تلفيق گام که تا به حال كمتر در موسيقي ايران به آن پرداخته شده. مثلاً کافيست که دو نت از دستگاه شور حذف شود تا به گام بلوز برسيم.»

از ديگر خصوصيت هاي موسيقي نامجو، نگاه او به خوانندگي است؛ از حنجره او هر صدايي که از موجودات زنده در مي آيد را مي توان شنيد. او در توضيح اين نکته مي گويد: «حنجره يك ابزار صوتي است كه هر صدايي مي توان با آن ايجاد كرد. با چنين نگاهي به حنجره، ديگر مقوله سبك موسيقي بي معني مي شود و رنگ مي بازد. يعني ما ديگر چيزي به عنوان سبك آوازي نخواهيم داشت. من به عنوان يک خواننده، نمي توانم بگويم که خواننده سنتي، پاپ و يا خواننده راک هستم، فقط مي توانم بگويم که مي خوانم، فقط همين؛ البته اگر بشود اسم اين ها را خواندن گذاشت. بهتر است بگويم که من از خودم صدا در مي آورم، حالا اين صدا شامل همه چيز حتي صداي حيوانات مي شود.»

در موسيقي محسن نامجو از آهنگسازي گرفته تا سرودن شعرها و نواختن ساز، نوعي بازيگوشي يا به گفته خودش شيطنت يافت مي شود. او در خلق آثارش شيطنت كردن با هر معيار و هر مصداقي را مي پسندد.»

چه چيز مي توان به اين نوشته ها اضافه کرد وقتي نمي دانيم او چگونه جز و بلوز را در فولک و سنتي، دروني کرده است (يا بالعکس!)؟ يا چگونه چنين توانايي هايي در آواز پيدا کرده است؟ چه چيز مي توان گفت وقتي او سبک ها را تلفيق مي کند اما برچسب موسيقي تلفيقي بر کار او، کمي خامي به نظر مي رسد؟ (چنان تم آهنگي از ديويد بووي -به نام «مردي که دنيا را فروخت» که نيروانا هم آن را کاور کرده است- را با ترانه اي از داوود مقامي پيوند داده که حاصل چند بار گوش دادن آن فقط تعجب است.)

اگر تا به امروز اسم موسيقي تلفيقي در ايران، از شدت تصنعي بودن حالتان را بد کرده است؛ درباره آلبوم «جره باز» (joreh baz) محسن نامجو چه خواهيد گفت؟ مي توان گفت فقط با چند آهنگ «بيابان را»، «ترنج»، «اي کاش»، «چشمي و صد نم» و «تلخي نکند» محاسبات و پيش فرض ها را در موسيقي ايران به هم مي ريزد. و صد البته که آهنگ هايش اجازه نشر نيافته اند! و اي کاش قضاوتي در کار بود...

به هر حال محسن نامجو ترنجي در موسيقي فارسي است که بهتر از ترنج است؛ زيرا که مي شکند و آنگاه مي سازد و خوشبختانه به دست رسيده است.

گوش دهيد به معناي موسيقي او وقتي مي خواند: «دست بردار از اين ميکده سر به سري/ پاي بگذار به اون راهي که فکر کني بهتري/ که فقط فکر کني بهتري/ دست وردار و برو، ول کن اين خم ساغري/ اي عشق با تو حرف مي زنم/ اي رنج، مگر آجري؟/ اي کاش اي کاش اي کاش داوري اي در کار بود. کاشکي، کاشکي، کاشکي قضاوتي در کار بود...»( ) اینم برا حسام و داداشش

 

+ نوشته شده توسط من در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 11:26 |
اولا عید مبارک .

دوما نظر یادتون نره .

+ نوشته شده توسط من در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 10:42 |
شب بود و خورشید کله ی کچل پیر مرد جوان گیس بلندی را نوازش می کرد.
او و خانواده اش با قدم های بلند شلنگ انداز ایستاده بودند.
صدای گوشخراش سکوت گوششان را آزار می داد .
ناگهان پیرمرد گفت : میدونید به چی فکر میکردم ؟
پسر : بابا تو مگه فکر بلدی بکنی .
- نه پس فقط ننه ی سیبیلوت بلده .
ننه:مرد،منظورت ننته دیگه،دوشیزه پشم الدین کرک آبادی ؟؟؟؟
مرد از گفته ی زن قهقهه میزند .
ننه :انگار به خر تی تاپ دادی ........ ؟>؟<>؟>:"؟>:"؟>:"؟>
 مرد همین طور که می خندید و سعی می کرد خنده ی خود را قرت دهد گفت : یاد خودت افتادم . یادته وقتی ننت داش تو خمره ترشیتو مینداخت اومدم خریدمت .
-اخه ابرو بزی چی بگم بهت با اون ننه ی خانم آقات .
-اگه من ابرو بزی ام تو هم یه ترک اصیل 8سیلندر انژکتوری گازسوز هستی .
و در این موقع ننه که دید رازش داره بر ملا میشه ترجیح داد که خودش خودشو لو بده و گفت : فرض کن یکی همسن تو سوار ماشینه      خدا بهت پوزخند می زنه      می کنی با کینه دعا که      منم می خوام مایه دار بشم عقده رو کنم ترکش       دعا نکن بی اثره نی کنن درکت    این طوری بود که تصمیم گرفتم تو دانشگاه قزوین رشته ی فیزیک اتمی رو بخونم .کشکی کشکی بود که دکترای ریاضیات خود را در رشته ی پزشکی گرفتم .
دهن اعضای خانواده اندازه ی  قد جوردن باز بود .
ادامه ی داستان در قسمت بعد ...
+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 18:26 |

این یه عکس قشنگ یا ... نمیدونم چی بگم از اسمیگله.

عکس

+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 15:49 |
کلاس شخصیت: جادوگر(انواع مختلف)
فرماندهان نژاد : شاه لیچ، کلتزاد و معاونین ارشد
پایتخت نژاد: Icecrown (تاج یخی)
طرفدار: غضب نامردگان
معرفی: هنر نبرد : سلطنت آشوب


لیچ
یک لیچ یک جادوگر نامرده و دارای قدرت های جادویی فوق العاده است.نرزول فرمانده هرد ارک های دراینر در طی زندگی فانیش تعدادی از ساحرین و شمن های ارک و حتی تعدادی از شوالیه های مرگ گولدان را فرماندهی می کرد. هنگامی که جادوگر بدنهاد بعد از نابودی دراینر به دست کیلجائدن ولژیون سوزان اسیر شد، آنها او را به شکل های ناهنجار پیشین خود تغییر شکل دادند.در آن زمان نرزول تبدیل به شاه لیچ شد. بدن های جدید نامرده جادوگران با وجود فناناپذیری متصل به اراده آهنین نرزول بود. تا زمانی که لیچ ها بی وقفه به سرور خود وفادار باشند، نرزول به آن ها قدرت کنترل عناصر سرکش شمال سرد را عطا می کند. حالا لیچ ها جادوی منجمد را در کنار جادوگری شایان ملاحظه وابسته به مردگان خودشان استفاده می کنند. لیچ های دیگر اعضای مهم فرقه ی لعنت شدند.(برای مثال کلتزاد یکی از آنهاست.)
هر لیچ دارای شیئی مادیست که فیلاکتری خوانده می شود و حاوی روح اوست. تا زمانی که فیلاکتری لیچ سالم و آسیب ندیده باقی بماند، لیچ عاقبت بدن خود را بازسازی کرده و به زندگی باز می گردد.
سازوکار فیلاکتری ها جزئی از دانش همگانی است،اگر نبود امکان بازگشت لیچ هایی که مرده فرض شده اند وجود دارد.

نوع ضعیف تری از لیچ ها به لیچلینگ معروفند.

لیچ انسان
انسان های جادوگری که با دنیای مردگان در ارتباط اند بیشترین داوطلبان برای لیچ شدن هستند.مه سردی از پیکر اسکلتی این افراد به برون می وزد،آنها روی ابری از مه شناورند و رداهای سیاه بر پیکر شیطانیشان روان است. این لیچ ها خبیث،مکار ووفادار به شاه لیچ اند.آن ها به عنوان فرماندهان لشکرها و رایزنان اعضای قدرتمند غضب خدمت می کنند. این لیچ ها تا اندازه ای کم تجربه و شاید به وجود نامردگی تازه وارد هستند، ولی آن ها سرشار از قدرت و تکبر اند.لیچ ها ترجیح می دهند که گروه های دون پایه نامرده در اطرافشان پرسه بزنند. این موجودات نامرده کم اهمیت هنگامی که لیچ در حال اجرای طلسمی از راه دور است از وی محافظت می کنند. اگر شرایط اجازه دهد، لیچ ها ابایی از فرار ندارند.

منبع :zirabious.org

+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 12:11 |
به گزارش سرویس علمی خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، بیشتر این صداها، صداهای ضبط شده نیستند؛ بلکه نتیجه‌ تبدیل داده‌های غیر صوتی نظیر اندازه گیری میدان‌های مغناطیسی به صدا به وسیله‌ رایانه هستند.

اصوات به دست آمده نسبتا عجیب هستند. یکی از این اصوات که به وسیله‌ مغناطیس سنج فضاپیمای کاسینی از نزدیکی انسلادوس - قمر زحل- به دست آمده است صدایی شبیه به برخاستن و فرود سفینه‌ فضایی بیگانه‌ای را در گوش تداعی می‌کند!

در حقیقت این مغناطیس‌سنج نوسانات میدان‌های مغناطیسی را که ناشی از حضور ذرات باردار اطراف کاسینی است، ضبط می‌کند.

دو فایل دیگر که از امواج رادیویی آشکار شده مرتبط با شفق های قطبی در جو زحل به دست آمده است، بسیار جالب هستند. به نظر می‌رسد این اصوات کم و بیش شبیه به صدای تفنگ‌های لیزری در فیلم‌های علمی- تخیلی است!

به نوشته نجوم، یکی از فایل‌ها از ضبط واقعی میکروفونی متصل بر تجهیزات فرود هویگنس به دست آمده است.

این میکروفون صدای بادها را در هنگام فرود کاوش‌گر بر سطح قمر تیتان ضبط کرده است.

برای شنیدن این اصوات
اینجا را کلیک کنید.

منبع :zirabious.org

+ نوشته شده توسط من در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 20:33 |
از آسمان فرود می‌آید فرشته‌ی مأمور. رد خون تازه را گرفته و تا این‌جا آمده. تا به حال ۳۰۰ سیاره را پشت سر گذاشته. همین‌طور که روی لبه‌ی پشت بام نشسته، سایه‌ای تکان می‌خورد در رد سیاهی. مأمور است و معذور، پس باتوم لیزری دوربردش را تکان می‌دهد و صاعقه‌ای نازل می‌کند. صاعقه می‌رود ولی نمی‌خورد به آن هیولای از جهنم فرار کرده. هیولا هم فرار می‌کند، می‌رود به یک سیاره‌ی دیگر و رد خون سبزش هم‌چنان روی لبه‌ی پشت بام می‌درخشد.

دو سه تا آدم گیج و گنگ آن پایین به خودشان می‌پیچند، هنوز گیج‌اند از ضربه‌ی لیزر فرشته! فرشته بلند می‌شود می‌رود روی آن سیاره‌ی دیگر دنبال رد خون. آن چندتا آدم هم بلند می‌شوند می‌روند روی زمین به خوبی و خوشی به زندگی‌شان ادامه می‌دهند و خودشان هم نمی‌فهمند که نفرین شده‌اند تا چند صد سال بعد...
نوشته: سارا حسین پور کهواز
+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 15:58 |
جنگ و جنگ و جنگ، انسان‌ها 2000 سال جنگیدند و خدایان 2000 سال خندیدند. جنگ ماد و لیدیه که شروع شد همه به این نتیجه رسیدند که: «آآه، از دست این خدایان.»
ارتش‌ها صف آرایی کردند. جاسوسان رفت و آمد کردند. فرماندهان فرمان راندند و خدایان خندیدند. همان زمان که جنگ می‌رفت مغلوبه شود، خدای جنگ از شوق لرزید و آمد پایین تا همه چیز را از نزدیک ببیند. همه تیراندازها، همه سربازها و همه فرمانده‌ها او را دیدند. همه تیرهایشان را به سوی او پرتاب کردند و تا دلشان خواست کفر گفتند. خدای جنگ البته هنوز می‌خندید ولی به هر حال عمرش را داد به بقیه خدایان. 200 روزی انسان‌ها شادی کردند و خدایان زاری. بعد حوصله انسان‌ها سر رفت. و باز تا ابد الآباد خدایان خندیدند و خندیدند و خندیدند.
نوشته: سارا حسین پور کهواز
+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 15:55 |
اسب سفید و سوارش به پای برج بلند رسیدند. مرد جوان از روی اسب پایین پرید و نگاهی به برج انداخت. آن‌ قدرها هم که فکر می‌کرد بلند نبود. ولی باید حواسش را جمع می‌کرد احتمالاً اژدهایی داشت همان دوروبرها پرسه می‌زد. نگاهی به اطراف برج انداخت ولی از اژدها خبری نبود. به زیر پنجره بزرگ بالای برج رفت و فریاد زد: شاهزاده من، من برای نجات دادنتان آمده‌ام.
همان‌طور که انتظارش را داشت جوابی نشنید. با خودش گفت: خوب،موقع برج نوردیه! طناب و بقیه‌ی وسایل لازمه‌اش را از پشت اسب برداشت و دست به کار شد. کار آسانی بود، کم کم داشت به پنجره می‌رسید که شاهزاده پنجره را باز کرد و با دسته جارو محکم به سرش کوبید. شانس آورد که وسایل ایمنی‌اش کامل بود وگرنه خدا می‌دانست که چه بلایی به سرش می‌آمد. شوالیه روی زمین پای برج ولو شد. شاهزاده سرش را پنجره بیرون آورد و فریاد زد هنوز یاد نگرفتی که بدون اجازه وارد خونه کسی نشی! اگه می‌خوای بیای بالا اول زنگ بزن! و بعد پنجره را محکم بست.
شوالیه که از حرف هایش سر درنیاورده بود گفت: جان؟!!؟!؟ در همان اطراف پرسه می‌زد که اژدهای آبی کوچکی از دوردست به او نزدیک شد و کنارش فرود آمد. شوالیه شمشیرش را بیرون آورد و گفت نزدیک نشو وگرنه سر از تنت جدا می‌کنم. اژدها گفت: برای نجات شاهزاده اومدی؟ شوالیه گفت: آره و اژدهای کوچک زد زیر گریه. شوالیه گفت: چرا گریه میکنی؟ این‌جا چه خبره؟
اژدها گفت: از موقعی که شاهزاده هلی‌کوپتر شخصیشو خریده دیگه سوار من نمیشه. پدرمم رو هم اخراج کرده و به جاش برای برج دزدگیر نصب کرده البته فکر کنم حالا غیر فعالش کرده باشه. شوالیه گفت: چی چی خریده؟ اژدها گفت: همش تقصیر اون جادوگر بدجنسه می‌دونستم که این شاهزاده لوس و ننر، جنبه چند تا سفر زمانی رو نداره. اگه می‌خوای ببینیش برو اون دکمه‌ای رو که اون‌جا میبینی بزن و با آسانسور برو بالا. شوالیه ما هم که گیچ شده بود رفت و دکمه‌ای رو که اژدها گفته بود فشار داد. صدای شاهزاده گفت: کیه؟ شوالیه گفت: شوالیه هستم، برای نجاتتان آمده‌ام. چند لحظه بعد دریچه‌ای روی دیوار برج باز و شوالیه وارد شد. در بالای برج شاهزاده در انتظارش بود. داخل برج اصلاً آن طوری نبود که شوالیه انتظارش را داشت. همه جا پر از وسایل عجیب و غریب بود. شاهزاذه گفت: برای خواستگاری اومدی؟ شوالیه گفت: ن. . . بله. شاهزاده گفت: خوب پس بذار شرایطم رو بهت بگم اول از همه حداقل مدرک تحصیلیت باید فوق لیسانس باشه، من یک شوهر متمدن می‌خوام نه یک وحشی بی‌تمدن. برای ماه عسل هم باید منو با شاتل شخصی ببری به ماه و . . . شوالیه که چیزی از اراجیف شاهزاده حالیش نشده بود گفت: این‌هایی که می‌گین چی هست؟
شاهزاده فریاد زد: برو بییرون! و شوالیه غمگین و سرخورده از آسانسور پایین آمد. کلاه خودش را برداشت و به کناری انداخت و به آرامی به طرف اسب سفیدش رفت.
شاهزاده هم غمگین بود اصلاً دلش نمی خواست این‌طوری بشود. می‌خواست ماجرا را جور دیگری تمام کند. پس یک لنگه از کفش‌های اسپورتش را درآورد و از پنجره به طرف شوالیه پرتاب کرد، چشمکی به اژدهای آبی کوچکی که شاهد ماجرا بود زد و پنجره را بست.
لنگه کفش مستقیما به سر شوالیه برخورد کرد و صدایش را درآورد. شوالیه برگشت و کفش را دید. بارقه‌ی امیدی در وجودش جرقه زد، لنگه کفش را برداشت و سوار بر اژدهای آبی رفت که فوق لیسانسش را بگیرد.
نوشته: فرشید ایمانی پور در بخش: فانتزی
+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 14:41 |
 در باب آفرینش جهان و اتفاقات اولیه ی آن.
باب اول...
و آنک ایللواتار به اطرافش نگریست و به خود بالید........به این موجودی که آفریده بود نیز میبالید و کلاً همینجوری میبالید (به در دیوار میخ تخته قیافه ی من و هر چیزی که میدید میبالید زیرا فکر میکرد همه چیز از شاهکار های اوست)دوباره به آن موجود نگاه کرد و در حین بالیدن گفت : بر تو ای منوه ای برترین آفریده ی دست من درود.بر تو درود که سرور مخلوقات من خواهی شد.بدانجا میرسی که سرت آسمان را خواهد ساید و گرمای من را حس خواهی کرد.
منوه سرش را خاراند ...منظور حرفهای ارو را نمیفهمید...به او ارو میگفت چون تلفظ اسمش سخت بود و همین دیگه...به من چه که چرا سخت بود؟به شما هم ربطی نداره..او سعی کرد به ارو نگاه کند اما ارو زیادی نورانی شد و نور او چشمان منوه را میزد.
ایللواتار به منوه گفت تو در کنار برادر دیگرت خواهی بود.من او را قبل از تو آفریدم اما تو بهتر هستی(نمیدونم چرا نپرسین)نامش را مّلگور نامیدم!!!
منوه تعظیم کرد نا بیشتر از نور ارو کور نشود و اسم مّلگور را به خاطر سپرد.ارو به او گفت به سوی دیگر همکیشانت برو و پیغام مرا به آن ها برسان.بگو که بر تو نامی زیبا نهادم تا آنان را پادشاه باشی و سرود را نیز برایشان بسرا.به مّلگور هم بگو که به نزد من بیاید..منوه تعظیمش را بیشتر کرد به طوری که سرش به زانوان نداشته اش خورد و همانگونه چرخید و از تالار بیرون رفت..ایللواتار باز هم از هوشمندی موجود افریده اش بالید و به پهنای صورت نداشته اش خندید به طوری که جهان آفریده نشده لرزید و بدین سان اولین زمین لرزه پدید آمد و نیز فردی مامور ثبت آنها شد..
منوه پیغام پیغام ارو را به مّلگور رساند و او نیز به حضور ایللواتار رسید.ارو به او گفت : منوه را سرور شما قرار دادم و ناظر افرینش دنیا توسط شما خواهد بود..مّلگور که چیزهای سیاهی شبیه عینک بر چشم داشت تا کور نشود(یکی نیست بهش بگه کنتراستت رو کم کن؟) گفت تصور میکردیم که شما خود دنیای زیرین را میآفرینی.ارو گفت که شما و 20 تن دیگر بخش های مربوط به خود را بخوانید زیرا من گلویم خشک شده از بس روی این سرود کار کردم و چون هنوز اب را نساخته ام نیمتوانم بخوانم.شما شروع کنید آب را که افریدید من ادامه میدهم.
و همه چیز به همین صورت پیش رفت و جهان و ملحقاتش و آنچه که در آن است آفریده شد (از گفتن آن خودداری میکنیم زیرا در جایی دیگر در کتاب زرد به طور کامل آمده است)(ببخشید خودداری میکنم)و همه چیز پیش میرفت تا بدانجا که مّلگور نسبت به منوه و قدرت هایش حسادت کرد و سر به شورش نهاد.او درخواست اختیارات بیشتری را در زمین زیرین(که توسط منوه آردا نام گذاری شده بود را ) کرد چون بیشتر چیز ها در اختیار منوه بود و منوه نیز به طور پنهانی زور میگفت(البته این شایعه ای بیش نیست که افراد خود فروخته برای خراب کردن چهره ی منوه آن را بر سر زبان ها انداختند)برای همین مشکلات و افراد خود فروخته ارو فرد خود ساخته ای با نام مندس بر وزن مهندس را استخدام کرد تا ناظر بر کار تولید باشد..و نیز او بود که بار اول ایده ی ساخت موجود برتری با نام الویدون را کرد که پس از بررسی در شورا به الف تغییر نام یافت..الف ها آفریده شدند اما شخصی آوازی ساخت که همچون لالایی مادر آن ها را به خواب برد...ارو در پی یافتن خرابکاری که توانسته بود سرودی بسازد باز هم دست به ساخت بدلی برای سرود دشمن زد و به این ترتیب شخصی با نام تام(به بهانه ی یادبود 1943 ومین سال تولد توماس کریستوفر لی نامش را تام نهاد و نیز نام پدری اش را نهاد بامبادیلوو)بامبادیل را پدید آورد تا در سطح زمین زیرین به جستجو بپردازد اما چون در هنگام سرودن نغمه زیادی به خود بالید و نغمه ویروسی شد و تام بامبادیل کمی منگ آفریده شد که جست و خیز کنان سرود میخواند و همه ی سرود های ارو را لو داد.با این اتفاق مّلگور چند خط از سرود ها را یادداشت کرد تا در موقع مقتضی از آنها استفاده کند و به سمت شمال زمین زیرین رفت و آنگاه به الف های پیشنهادی مندس بخورد..او که از ابتدا با مندس مخالف بود و میدانست که او واقعاً کیست و چگونه در دل ارو نفوذ کرد بیتی از اشعار منسوب به مولوی را خواند و الف ها را بیدار کرد.و نیز بیتی دیگر خواند و آنان را زشت و سیاه کرد(از گفتن شعر مذکور معذورم)(و نیز به حرف های بنده در مورد بیدار نکردن الف ها گوش نداد و به این حرف بسنده کرد که حوصله ی کش آمدن داستان را ندارد و نیز گفت که به کارگردان بگویم از اسمش نیز ناراضیست و بنده به علت ارادت خود به جماعت دارک اسم اورا به ملکور تغییر دادم)الف های سیاه شده ارک نامیده شدند(توجه کنید که آنها با ترال هیچ نسبتی ندارند و از اصناف اولیه ی هورد نیستند)ملکور سر به شورش نهاد و با ارک ها به هرجا که رسید حمله کرد و چون در حالت ایسپیریت(با اسپیریت فرق داره) و بی شکلی خود بود به همه چیز و همه جا صدمه زد و با اشعار جدیدش منوه را هم شکست داد و به جهان بالایی پرت کرد.منوه نیز اشعاری باستانی را از ارو ی درخواب کش رفت و تمام دنیا را سیاه کرد تا ارک ها بهتر بجنگند(!!!!!)(چه ربطی داشت؟)و نیز با کشتن تمامی پادشاهان به نزد ارو رفت و گفت که مّلگور شورش کرده و دیگر یاران را کشت و او فقط با قدرتش توانست فرار کند.ارو الف های بیدار شده را به غرب زمین زیرین فرستاد و به مندس گفت که تا ابد نگهبانی دهد تا کسی به آنجا نرود و باز هم به خواندن شعر مشغول شد و همین طور که شعر میخواند و میگفت انسان ها را افرید(:دیی) اما دید که آن ها بسیار ضعیفند...پس کاری دیگر کرد و در حالی که 600 سال زمان را تلف کرد و ملکور و بقیه میجگیدند و نیز فئانور الف هم قاطی کرده بود او موجود دیگری را آفرید و تمام نغمه ی اول را به او یاد داد و نامش را آرکنیا نهاد تا مرهم درد دنیای زیرین باشد.آرکنیا نیز با هیبتی انسان گونه به سوی جایگاه ملکور که باز هم اسمش را عوض کرده بود رفت (مورگوت!!!) و در آنجا سارون را فریفت و به او گفت که به او قدرتی میدهد که تمام آردا تعظیمش کنند و نیز در عوض او منوه را از سر راه بردارد(اینجا این طوری نوشته به من ربطی نداره) و نیز کمی سارون را ترساند(در جایی دیگر خواهم آورد) سارون هم به پای او اوفتاد و گفت که از او در گذرد.سارون به او تمام وقایع را گفت و درباره ی سیل ها توضیح داد و گفت که یکیشان را فئانور پس گرفت.پس ارکنیا سیل دیگر را گرفت و سارون این شایعه را به راه انداخت که مورگوت آن را پلید کرد.منوه که همچنان در کار دارکی زده بود به جنگ با مورگوت رفت و تا معلوم شدن اینکه چه کسی دارک لرد هست با او جنگید اما هردو که خسته بودند ناگهان آرکنیا به وسط آمده و با هردوی آنها جنگید و جنگید و جنگید تا آنکه ناگهان ارو از آن بالا پرید(اوههههههه کنتراستش رو 100 بود و همین کنتراست بالای او نقطه ضعف منوه بود) پس او شکست خورد ارو بر روی سینه ی مورگوت نشت و کلیدی از جیبش در آورد و به پیشانی او جسباند و گفت:

Can you here it?its iluvatar...The iluvatar
+ نوشته شده توسط من در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 16:3 |
با اینکه بنظر می رسه که هابیت کاملا مقدمه ای بر ارباب حلقه هاست و کاملا در هماهنگی با اون اما ، برای کسی که کارهای تالکین رو دنبال می کنه، بهترین کار اینه که هابیت رو کاملا از بقیه اون فضای فانتزی جدا کنه! در حقیقت اغلب این تناقضات از این موضوع ناشی میشه که مخاطب تالکین در کتاب هابیت گروه سنی خردسال و یا نوجوان هست و همین نکته این کتاب رو از بقیه دنیایی که اون ساخته جدا می کنه. من فکر کردم که یک مقایسه کوچولو در این زمینه می تونه جالب باشه(:دی)
وقتی که هابیت برای اولین بار چاپ شد، قرار نبود به این شکل پیش درآمدی برای ارباب حلقه ها باشه، در حقیقت وقتی که هابیت نوشته می شد، هنوز هیچ زمینه ای از حلقه های قدرت و داستانهای مرتبط با اونها وجود نداشت، اما زمانی که تالکین در حال آماده کردن ارباب حلقه ها برای چاپ بود، به این نتیجه رسید که برای سازگار کردن این دو اثر باید تغییراتی رو در هابیت بده، در اولین چاپ هابیت در دخمه زیر کوه وقتی که گالوم در بازی معما از بیلبو شکست می خورد با میل و رغبت حلقه طلای خودش رو به اون تحویل می ده، اما بعدا تالکین به این فکر افتاد که برای بوجود آوردن تلقی شیطانی از حلقه یگانه باید در این قسمت از داستان تغییر ایجاد کنه، نتیجه این شد که الان می بینیم، هابیت ویرایش شد و در مقدمه و فصل دوم کتاب ارباب حلقه ها داستانِ یک "دروغ" اضافه شد، دروغی که بیلبو در اثر نیروی مخرب حلقه می گه و وانمود می کنه که حلقه از طرف گالوم به اون هدیه داده شده! با وجود این تصحیح همچنان تناقضاتی بین هابیت و بقیه آقار حماسی تالکین وجود داره:
1- در کتاب هابیت، بیلبو یک ساعت داره! مثلا نگاه کنید به صفحات ابتدای فصل دوم کتاب هابیت(بره بریانی) که از"گذاشتن یادداشت زیر ساعت روی بخاری توسط گندالف" یا مثلا " رسیدن یادداشت در ساعت 10 دقیقه به 11 به دست بیلبو" یاد شده! ساعت به شکل مکانیکی در هیچ کجای دیگر از آثار تالکین وجود نداره. ممکن است از با این توضیح که ساعت هدیه ای جادویی از صنعتگران دیل بوده، سعی در توجیح موضوع کرد، اما اولا بیلبو تا اون موقع به دیل نرفته بود، ثانیا چیزی که واضح است چنین تلقی از زمان که ساعت را به 60 دقیقه مساوی تقسیم کند در جایی دیگر مطلقا وجود نداره و چیزی به عنوان ساعت مکانیکی در داستانهای دیگر پذیرفته نیست.
2- در هابیت ما با چیزی به عنوان "کبریت" روبرو هستیم! مثلا نگاه کنید به فصل 5 معما در تاریکی، یا انتهای فصل 6 از چاله به چاه! در هیچ کجای دیگر از این مجموعه داستان با چیزی به عنوان کبریت روبرو نمی شیم، اگر هم جایی از وسیله برای روشن کردن آتش استفاده بشه، از سنگ چخماق که مناسب با فضای خود داستانه نام برده می شه و "کبریت" مطلقا وجود نداره.
3- سه ترول احمقی که در داستان هابیت هستند نامهای کاملا انگلیسی دارند، نگاه کنید به فصل دوم هابیت. تام، برت و بیل؛ و جالبتر اینکه بیل فامیلی انگلیسی (Huggins) هم داره! چنین چیزی در جای دیگر سابقه نداره، تمامی شخصیتها نامهایی به زبان خاص خودشان دارند. ترولهای هابیت به انگلیسی فصیح و کاملا عوامانه با اصطلاح های رایج آن حرف می زنند، در حالیکه در هیچ جای دیگر هیچ ترولی به زبان انگلیسی حرف نمی زند، می شه اینطور گفت که صحبتهای اونها به زبان مشترک هست، ولی اولا که ترولها حتی به زبان مشترک هم حرف نمی زدند و از آن مهمتر در زبان مشترک شیوه حرف زدن، مانند حرف زدنِ "کوچه بازاری" در زبان انگلیسی نیست.
4- در هابیت ما با نوعی از جادو روبرو هستیم که در جاهی دیگر دیده نمی شه، مثلا دکمه های سردست الماس توک پیر که هدیه گندالف بودند و خود بخود بسته می شدند( نگاه کنید به فصل 1) یا کیف دستی ترول که وقتی بیلبو به آن دست زد شروع به جیغ زدن کرد(نگاه کنید به فصل دوم)، چنین شکلی از جادو که جسمی خاصیتی مثل حرف زدن داشته باشه در نوع نگرش تالکین به دنیای جادو و آثار دیگر او وجود نداره و فقط در هابیت دیده شده.
5- در هابیت ما اغلب با الفهایی احمق و بدجنس روبرو هستیم که این موضوع با تعریف تالکین از اولین دسته از فرزندان ایلوواتار که سرشار از خرد و خالی از شرارت هستند متناقضه، الفهایی چنین ابله از نوعی که در هابیت دیده شده در هیچ کجای دیگر آثار تالکین وجود نداره.
6- موجودات بدِ هابیت "گابلین ها" هستند، در حالیکه ما بعدها با موجودی به نام "اورک" سرو کار داریم و جایی با گابلین برخورد نمی کنیم. البته خود تالکین در نامه ای به این نکته اشاره کرده که برای اختصاصی و اورجینال کردن موجودات ساخته خودش از اورک بجای گابلین استفاده کرده تا خواننده پیش زمینه ذهنی که از گالبنهای معروف داره رو کنار بگذاره، در هر صورت موجودات استفاده شده در کتاب هابیت همچنان گابلین باقی موندند و تاریخچه ای همانند اورکها برای اونها درست نشد.
7- گندالف هنگام معرفی خود به "بئورن" خود را پسر عموی راداگاست قهوه ای معرفی می کنه، در حالیکه جادوگران از مایار هستند که به شکل انسان تجسم پیدا کرده اند، ما هرگز با چنین نسبتهایی در میان spirit روبرو نمی شیم.
+ نوشته شده توسط من در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 16:1 |