تبليغاتX
ملا اخوند پشم الدین کرک آبادی لب شتری
شب بود و خورشید کله ی کچل پیر مرد جوان گیس بلندی را نوازش می کرد.
او و خانواده اش با قدم های بلند شلنگ انداز ایستاده بودند.
صدای گوشخراش سکوت گوششان را آزار می داد .
ناگهان پیرمرد گفت : میدونید به چی فکر میکردم ؟
پسر : بابا تو مگه فکر بلدی بکنی .
- نه پس فقط ننه ی سیبیلوت بلده .
ننه:مرد،منظورت ننته دیگه،دوشیزه پشم الدین کرک آبادی ؟؟؟؟
مرد از گفته ی زن قهقهه میزند .
ننه :انگار به خر تی تاپ دادی ........ ؟>؟<>؟>:"؟>:"؟>:"؟>
 مرد همین طور که می خندید و سعی می کرد خنده ی خود را قرت دهد گفت : یاد خودت افتادم . یادته وقتی ننت داش تو خمره ترشیتو مینداخت اومدم خریدمت .
-اخه ابرو بزی چی بگم بهت با اون ننه ی خانم آقات .
-اگه من ابرو بزی ام تو هم یه ترک اصیل 8سیلندر انژکتوری گازسوز هستی .
و در این موقع ننه که دید رازش داره بر ملا میشه ترجیح داد که خودش خودشو لو بده و گفت : فرض کن یکی همسن تو سوار ماشینه      خدا بهت پوزخند می زنه      می کنی با کینه دعا که      منم می خوام مایه دار بشم عقده رو کنم ترکش       دعا نکن بی اثره نی کنن درکت    این طوری بود که تصمیم گرفتم تو دانشگاه قزوین رشته ی فیزیک اتمی رو بخونم .کشکی کشکی بود که دکترای ریاضیات خود را در رشته ی پزشکی گرفتم .
دهن اعضای خانواده اندازه ی  قد جوردن باز بود .
ادامه ی داستان در قسمت بعد ...
+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 18:26 |
از آسمان فرود می‌آید فرشته‌ی مأمور. رد خون تازه را گرفته و تا این‌جا آمده. تا به حال ۳۰۰ سیاره را پشت سر گذاشته. همین‌طور که روی لبه‌ی پشت بام نشسته، سایه‌ای تکان می‌خورد در رد سیاهی. مأمور است و معذور، پس باتوم لیزری دوربردش را تکان می‌دهد و صاعقه‌ای نازل می‌کند. صاعقه می‌رود ولی نمی‌خورد به آن هیولای از جهنم فرار کرده. هیولا هم فرار می‌کند، می‌رود به یک سیاره‌ی دیگر و رد خون سبزش هم‌چنان روی لبه‌ی پشت بام می‌درخشد.

دو سه تا آدم گیج و گنگ آن پایین به خودشان می‌پیچند، هنوز گیج‌اند از ضربه‌ی لیزر فرشته! فرشته بلند می‌شود می‌رود روی آن سیاره‌ی دیگر دنبال رد خون. آن چندتا آدم هم بلند می‌شوند می‌روند روی زمین به خوبی و خوشی به زندگی‌شان ادامه می‌دهند و خودشان هم نمی‌فهمند که نفرین شده‌اند تا چند صد سال بعد...
نوشته: سارا حسین پور کهواز
+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 15:58 |
جنگ و جنگ و جنگ، انسان‌ها 2000 سال جنگیدند و خدایان 2000 سال خندیدند. جنگ ماد و لیدیه که شروع شد همه به این نتیجه رسیدند که: «آآه، از دست این خدایان.»
ارتش‌ها صف آرایی کردند. جاسوسان رفت و آمد کردند. فرماندهان فرمان راندند و خدایان خندیدند. همان زمان که جنگ می‌رفت مغلوبه شود، خدای جنگ از شوق لرزید و آمد پایین تا همه چیز را از نزدیک ببیند. همه تیراندازها، همه سربازها و همه فرمانده‌ها او را دیدند. همه تیرهایشان را به سوی او پرتاب کردند و تا دلشان خواست کفر گفتند. خدای جنگ البته هنوز می‌خندید ولی به هر حال عمرش را داد به بقیه خدایان. 200 روزی انسان‌ها شادی کردند و خدایان زاری. بعد حوصله انسان‌ها سر رفت. و باز تا ابد الآباد خدایان خندیدند و خندیدند و خندیدند.
نوشته: سارا حسین پور کهواز
+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 15:55 |
اسب سفید و سوارش به پای برج بلند رسیدند. مرد جوان از روی اسب پایین پرید و نگاهی به برج انداخت. آن‌ قدرها هم که فکر می‌کرد بلند نبود. ولی باید حواسش را جمع می‌کرد احتمالاً اژدهایی داشت همان دوروبرها پرسه می‌زد. نگاهی به اطراف برج انداخت ولی از اژدها خبری نبود. به زیر پنجره بزرگ بالای برج رفت و فریاد زد: شاهزاده من، من برای نجات دادنتان آمده‌ام.
همان‌طور که انتظارش را داشت جوابی نشنید. با خودش گفت: خوب،موقع برج نوردیه! طناب و بقیه‌ی وسایل لازمه‌اش را از پشت اسب برداشت و دست به کار شد. کار آسانی بود، کم کم داشت به پنجره می‌رسید که شاهزاده پنجره را باز کرد و با دسته جارو محکم به سرش کوبید. شانس آورد که وسایل ایمنی‌اش کامل بود وگرنه خدا می‌دانست که چه بلایی به سرش می‌آمد. شوالیه روی زمین پای برج ولو شد. شاهزاده سرش را پنجره بیرون آورد و فریاد زد هنوز یاد نگرفتی که بدون اجازه وارد خونه کسی نشی! اگه می‌خوای بیای بالا اول زنگ بزن! و بعد پنجره را محکم بست.
شوالیه که از حرف هایش سر درنیاورده بود گفت: جان؟!!؟!؟ در همان اطراف پرسه می‌زد که اژدهای آبی کوچکی از دوردست به او نزدیک شد و کنارش فرود آمد. شوالیه شمشیرش را بیرون آورد و گفت نزدیک نشو وگرنه سر از تنت جدا می‌کنم. اژدها گفت: برای نجات شاهزاده اومدی؟ شوالیه گفت: آره و اژدهای کوچک زد زیر گریه. شوالیه گفت: چرا گریه میکنی؟ این‌جا چه خبره؟
اژدها گفت: از موقعی که شاهزاده هلی‌کوپتر شخصیشو خریده دیگه سوار من نمیشه. پدرمم رو هم اخراج کرده و به جاش برای برج دزدگیر نصب کرده البته فکر کنم حالا غیر فعالش کرده باشه. شوالیه گفت: چی چی خریده؟ اژدها گفت: همش تقصیر اون جادوگر بدجنسه می‌دونستم که این شاهزاده لوس و ننر، جنبه چند تا سفر زمانی رو نداره. اگه می‌خوای ببینیش برو اون دکمه‌ای رو که اون‌جا میبینی بزن و با آسانسور برو بالا. شوالیه ما هم که گیچ شده بود رفت و دکمه‌ای رو که اژدها گفته بود فشار داد. صدای شاهزاده گفت: کیه؟ شوالیه گفت: شوالیه هستم، برای نجاتتان آمده‌ام. چند لحظه بعد دریچه‌ای روی دیوار برج باز و شوالیه وارد شد. در بالای برج شاهزاده در انتظارش بود. داخل برج اصلاً آن طوری نبود که شوالیه انتظارش را داشت. همه جا پر از وسایل عجیب و غریب بود. شاهزاذه گفت: برای خواستگاری اومدی؟ شوالیه گفت: ن. . . بله. شاهزاده گفت: خوب پس بذار شرایطم رو بهت بگم اول از همه حداقل مدرک تحصیلیت باید فوق لیسانس باشه، من یک شوهر متمدن می‌خوام نه یک وحشی بی‌تمدن. برای ماه عسل هم باید منو با شاتل شخصی ببری به ماه و . . . شوالیه که چیزی از اراجیف شاهزاده حالیش نشده بود گفت: این‌هایی که می‌گین چی هست؟
شاهزاده فریاد زد: برو بییرون! و شوالیه غمگین و سرخورده از آسانسور پایین آمد. کلاه خودش را برداشت و به کناری انداخت و به آرامی به طرف اسب سفیدش رفت.
شاهزاده هم غمگین بود اصلاً دلش نمی خواست این‌طوری بشود. می‌خواست ماجرا را جور دیگری تمام کند. پس یک لنگه از کفش‌های اسپورتش را درآورد و از پنجره به طرف شوالیه پرتاب کرد، چشمکی به اژدهای آبی کوچکی که شاهد ماجرا بود زد و پنجره را بست.
لنگه کفش مستقیما به سر شوالیه برخورد کرد و صدایش را درآورد. شوالیه برگشت و کفش را دید. بارقه‌ی امیدی در وجودش جرقه زد، لنگه کفش را برداشت و سوار بر اژدهای آبی رفت که فوق لیسانسش را بگیرد.
نوشته: فرشید ایمانی پور در بخش: فانتزی
+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 14:41 |